تبليغاتX
پرنسس سارا و خاطراتش

حتی شما...

کاش جایی بود

که می شد آدم تمام راز های زندگیش را درون آن دفن کند

آری

شازده کوچولوی قصه ی ما شد شازده

ولی الان توی مرحله ای از زندگی است که شاید دیگر نباشد

من با هیچکس شوخی ندارم حتی شما

 


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در پنجشنبه 13 مرداد1390 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


میخواهم بگویم

 

 

دلم تنهاست
دلگیرم
همش حس می کنم دارم بدون عشق میمیرم
دلم تنهاست
مجبورم
فراموشت کنم حالا که از چشمای تو دورم


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در یکشنبه 2 مرداد1390 ساعت 1:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حرف آخر...

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!

 

این عشق تو سرپناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...

 

بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!

 

بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست....

 

چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!

 

وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...

 

باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد آن لحظه

 

همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ....

 

ای وای از فردا... و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ....

 

آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست ....

 

نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته....

 

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در شنبه 25 تیر1390 ساعت 3:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


معبود من......

درسینه ام جایگاهی است
نامت را حک کردم
هر روز تو را می بوسم
و می بویم
و عاشقانه، چشمهایت را نگاه می کنم
دنیایی ساخته ام
خانه ای بر بلندای محبت
رشته های مهر پیچکهایش
گلدان هایی پر از گلهای سرخ
و تو
تنها معبود خانه‌ي کوچک من
خانه ای که به وسعت سرسبزی کوهساران است
و من در کنار چشمه ساران محبت
دستانت را می فشارم
من فردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم...
در کنار تو...


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در سه شنبه 21 تیر1390 ساعت 9:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هرگز...

هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو 

                                     

                                                       بدونی من عاشقتم گوش کنی حرف های منو 

تو بی وفا بودی ولی اون که برات میمرد منم 


                                                        تا زنده ام دوست دارم اینه کلام اخرم 

هرگز نتونستم تو رو یک لحظه تنها بزارم 

                                                               

                                                  تو سردی خاطره هام بگم که دوست ندارم ..........  


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در یکشنبه 5 تیر1390 ساعت 3:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


همین حالا

گرچه اين جا نيستی

هرجا می روم

ياهرکار می کنم

صـورت تو را درخيال می بينم

ودلم برايت تنگ می شـود

دلم برای همه چيزگقتن باتو تنگ میشود

دلم برای همه چيزنشان دادن به تو تنگ میشود

دلم برای چشمهايمان تنگ ميشود که پنهانی به هم دل می دادند

دلم برای هم چيزهايی که باهم سهيم بوديم تنگ ميشود

دلتنگی برای تو رادوست ندارم

احساس سـردوتنهايی است

کاش می توانستم با تو باشم ....همين حالا.....


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در یکشنبه 5 تیر1390 ساعت 2:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


امروز..............

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم و تا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم و نمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخندم و اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه
 
روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در چهارشنبه 1 تیر1390 ساعت 3:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شیرین و فرهاد

 

تو مرا میفهمی!!

من تو را می خواهم!!

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است!!

تو مرا میخوانی!!

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم!!

و تو هم می دانی!!

تا ابد در دل من می مانی!!!!!!!


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در سه شنبه 17 خرداد1390 ساعت 10:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به چه میخندی؟

به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است، بـخـنــــد…

zskdf3dohpotoyx3fs2.jpg.


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در دوشنبه 9 خرداد1390 ساعت 10:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم هوای بارون داره .......

 

هنوز هوای دلم ابری ست ...... هنوز خوب نمی شود این زخم کهنه تا امروز هنوز حرف های ناگفته بسیار است در این سیاهی فصل های بلند هنوز با هرچه دلتنگی لحظه های آشفته ام روی هم تلنبار است هنوز آوازهای آبی و آفتابی سهم رویای شبانه ام حتی نیست هنوز زندان تنگ اتاق با دریچه ی بسته بر دل من می گذارد داغ کسی نمی شنود صدای مرا مانده ام در این قفس تنها هنوز خوب نمی شود این زخم کهنه تا امروز هنوز هوای دلم ابری ست ... دلم هوای بارون داره .......


 

نوشته شده توسط پرنسس سارا در شنبه 7 خرداد1390 ساعت 1:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت